بدون عنوان
امیر حسین عزیزم این روزهای گرم تابستانی من و تو با هم به مدرسه تو میرویم و تو بدون من سر کلاس نمیشینی و اگر من از کلاس بیرون برم گریه میکنی
اما با این وجود به قول خودت مدرسه
را خیلی دوست داری مخصوصا نقاشی کردن

را و همینطور خمیر بازی و کار کردن با قیچی
.خلاصه اینکه من و تو فعلا از هم جدا شدنی نیستیم و اقای مشاور هم گفت که بهتره تا زمانی که تو میخواهی با تو و در کنار تو باشم.آره با تو میمونم واسه همیشه...
راستی امیر حسین اینها رو مینویسم که بعدها که بزرگ شدی خودت بخونی احتمالا اونوقت برات جالبه که از حال و روز دوران خردسالیت با خبر بشی
میخواستم بگم که این مسافرتی که چند روز پیش با هم رفتیم خودت بهم گفتی که بهت خیلی خوش
گذشته و گفتی که مامان بازم بریم کشتی
سوار شیم انان (الان)بریم .جمله خودت:برو بابا رو بیدار کن انان بریم کشتی دوباره بریم ترکیه همین انان..
و بعد بابات ازت پرسید که چرا اینقدر دوست داری بری اونجا و تو گفتی که:اخه باید بریم بادکنکهامو
از تو اب در بیارم (چون وقتی سوار کشتی شدیم بادکنکهاتو باد برد و تو اونجا برای اونها کلی گریه کردی اما باز هم دوباره یک بادکنک دیگه از زیر صندلیها پیدا میکردی و خوشحال میشدی..آره این روزها آرزوی بچگی تو پیدا کردن بادکنکی
هستش که باد با خودش برده 
)
و من هم با وجود اینکه خیلی در این مسافرت از دست شیطونیهای تو کلافه شدم اما بهت قول میدم که باشه بازم میریم همه اون جاهایی که تو دوست داری و بهت خوش میگذره





بدون عنوان
